مکالمه تلفنی دو دختر دم بخت یکی ۳۱ ساله و دیگری ۳۳ ساله نازیلا ۳۳ ساله: خب می گفتی… بهاره ۳۱ ساله: آره دیگه…بعد بهش گفتم شما برای من ماشین هم میخرین؟ - خب چی گفت؟ - وای خدا…دیونهام کرد…دلت بسوزه! - خب حالا بگو! - گفت همین پرایدی که دارم رو به نامت می زنم. - خوش به حالت. البته اون پسره که گفتم گیر دا...
وقتي اسير شديم از همه رسانه ها آمده بودند براي مصاحبه و در واقع مانور قدرت و استفاده تبليغاتي روي اسرا ،،،،،،،،،نوبت يکي از بچه هاي زرنگ گردان یعنی من شد. با آب و تاب تمام و قدري ملاطفت تصنعي شروع کردند به سوال کردن. يکي از مأموران پرسيد: - پسر جان اسمت چيه؟ - عباس. - اهل کجا هستي؟ - بندرعباس. - اسم...